مي خواهم شرحي از حال و هواي اكثر انسانهاي امروزي بگويم كه صدها آه بر دل به جاي مي گذارد …
نفسها در سينه حبس است
آدمها با هم ديگر در جنگند
اعتمادي به كسي نيست
عشق و هم نفسي در قلب بي هوسي نيست
قلب زندگي شكسته است
نفسها در سينه به حبس ابد نشسته است
از ته دل هيچ كي به هيچ كسي دل نمي بندد
از ته دل ديگر هيچ كس نمي خندد …
چرا بايد اين گونه بود ، تا چه زمان مي توان سكوت نمود .
به چه بهايي ، به مردن جسم و قلب سالم يا سرگردان نمودن ارواح .
شمايي كه در انديشه خود شكست خورده ي دنيا مي باشيد ، دست در دست حق متعال قرار داده و با زمزمه هاي اتشين دردها را شناور نماييد .
تنها داروي شفا بخش بشر يك رنگي و پاك دلي است .
هيچ دلي دردمند نخواهد ماند ، فقط با اين شرط كه زنده دل باشي و روح خود را آزار و شكنجه ندهيد .
و محبت را از هيچ بنده اي دريغ و بيهوده ندانيد .

نویسنده :
amir210108 ; ساعت ۱٠:۱٧ ق.ظ روز شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥
می گذشتم شبی از كوچه تنهايي خويشنا اميد از همه كس ، غرق در فكرت ، شيدايي و رسوايي خويش كوچه نوری بجز از تابش مهتاب نداشت
و در آن نيمه شب ، لحظه هم در گذر ثانيه ها تاب نداشت
عشق از دفتر پر حادثه اش ، كلماتی به من ِ غم زده انشا می كرد
و دل بی تابم ، در حضور من و آن خلوت شب
بيم از آن عشق پر از افسون را ، خوب حاشا می كرد
***
ناگهان باز شد از كوچه دل پنجره ای
و گلی سرخ غريبانه به پايين افتاد
گر چه بر چهره حيرت زده ام مي خنديدليك رخساره اش از درد گواهی ميداددرد ِسختی ناگاه ، سينه ام را بفشُرد
دلم از آن گل سرخ ، زودتر می پژمرد
تاخت بر ذهن پر از دغدغه و آشوبم
يك سؤال كوتاه ، كه پی ِ پاسخ آن به هر دری ميكوبمكه چرا انسانها ؟ ؟
غافل از راز درون گل سرخ
بهر ِ يك لحظه هوسرانی خويش
همچو جلاد گل از شاخه جدا می سازند
و پس از لذت كوتاه خود از پنجره ای
گل پرپر شده در كوچه رها می سازند
***
چهره گل از درد ، سخت در هم شده بود
زير احساس گناهی سنگين ، كمرم خَم شده بود
نا خداگاه به كف بگرفتم ، آن گل سرخ تماشايي را
گرچه با ديده خود می ديدم ، خطر ِ تـُهمت و رسوايي را
در ته ِ تُنگ ِ دلم جا دادم ، ساقه آن گل پرپر شده را
آب دادم با اشك ، ريشه های تهی از قطره باور شده را
غنچه های گل سرخ
در درون دل من وا شده بود
و سراپای وجودم از شوق ،
زندگی بخش و مسيحا شده بود
بوی ِعطر ِ گل سرخ ، در مشام ِ همه رهگذران مي پيچيدچشمهای گل سرخ ، غافل از وسوسه نا اهلان ، با همه مي خنديدشاخ و برگش چو نسيم ، هر طرف پر ميزدو ز ديوار دلم ، به همه سر ميزددلم از غيرت و غم خون شده بود
زين همه بی مهری ، باز مجنون شده بود
خواستم بار دگر تا به كف آرم او را
باز گردانمش آن حجب ِ خوش و نيكو را
ناگهان رفت در اعماق وجودم خارش
خشمگين گشتم و ياد آمد باز ،
آن شب و كوچه و آن پنجره و ديوارشبعد يك لحظه تفكر گفتم :
شايد اين گل آن شب
دل ِ پر مهر ِ كسی همچو مرا آزردست
كو در آن نيمه شب از پنجره ای
آن گل سرخ به من بـِسپردست !!
نویسنده :
amir210108 ; ساعت ٢:٥٩ ب.ظ روز شنبه ۸ مهر ،۱۳۸٥