مي خواهم شرحي از حال و هواي اكثر انسانهاي امروزي بگويم كه صدها آه بر دل به جاي مي گذارد …
نفسها در سينه حبس است
آدمها با هم ديگر در جنگند
اعتمادي به كسي نيست
عشق و هم نفسي در قلب بي هوسي نيست
قلب زندگي شكسته است
نفسها در سينه به حبس ابد نشسته است
از ته دل هيچ كي به هيچ كسي دل نمي بندد
از ته دل ديگر هيچ كس نمي خندد …
چرا بايد اين گونه بود ، تا چه زمان مي توان سكوت نمود .
به چه بهايي ، به مردن جسم و قلب سالم يا سرگردان نمودن ارواح .
شمايي كه در انديشه خود شكست خورده ي دنيا مي باشيد ، دست در دست حق متعال قرار داده و با زمزمه هاي اتشين دردها را شناور نماييد .
تنها داروي شفا بخش بشر يك رنگي و پاك دلي است .
هيچ دلي دردمند نخواهد ماند ، فقط با اين شرط كه زنده دل باشي و روح خود را آزار و شكنجه ندهيد .
و محبت را از هيچ بنده اي دريغ و بيهوده ندانيد .


تو با من خنده هایت مال مردم
تمام غصه هایت مال من شد
تمام برگهای سبز دفتر
خشکیده و غرق ماتم شد
گلای قالی قلبم که خشکید
تمام اشک هایم غرق خون شد
شبای منتظر مانده به درشد
نگاهه پرزشوق مبحوس ماتم شد
هوسهایت در اغوش من افتاد
وفای جان گدازت ازیاد به سر شد
می توان از شهر شب بدها گذشت عابر پس کوچه های نور بود
می توان همسایه مهتاب شد صاحب گل دسته های نور بود
می توان در کوچه های زندگی پاسخ لبخند را با یاس داد
می توان جای غروب عشق را با طلوع ساده ای احساس کرد
می توان شب را به روی روز گفت ساقر ابر بهاری را گشود
می توان در ظلمت شبهای تار نوری از شبهای امید را سرود
می توان در امتداد زندگی مرغ خوشبختی را یاد کرد
می توان در دشت غمهای خزون برگی از نور محبت را گشود
می توان در امتدادعاشقی قلب سنگی را به گلستان محبت را برد
می توان هر لحظه هر جا عاشق و دلداده بود
در اوج قدرت انسان باش ودر اوج عشق معصوم
قسم خوردم که اسمت جاودانه
حک کنم در دلم بی بهانه
حالاکه من تورا میپرستم
تومیگی نیستی انچه هستم
به من گفتی دگر دوسم نداری
برای من دگر وقتی نداری
نمی دانی چه حالیست دروجودم
تورا خواهم بدون تو ندانم
نمی دانم بدونه تو چه هستم
بسی غمگین بسی گریان نشستم
به امید یه روز بودن کنارت
کنم هرشب دعا با پروردگارم
کا یارم باد همیشه در پناهش
منم باشم همیشه چشم به راهش

دل منو گرفتی شکستی بی بهونه
دل رو به زور گرفتی با شادی هاش نشستی
هرکاری خواستی کردی بعدش تنهاش گذاشتی
اول قصه که بودیم لیلی قصه ها بدم
حالا که کمی گذشت خسته و بی طاقت شدی
تو لحظه های انتظار همیشه من تازه بودم
حالا که کمی گذشت مثل فیلم تکراری شدم
دیدی چه زود خسته شدی بیگانه و غریب شدی
واسه قرار عاشقی فراری و بی میل شدی
قبلا که خیلی ناز بودی واسه شب هام تو ماه بودی
حالا اونقدر غریب شدی که یاد من نمی کنی
یه شب نبود به یاد تو شب ها واسم تموم نشه
یه شب نشد توی شب ها گل چشات پرپر بشه
الان واسه موندن تو خداخداها می کنم
واسه رسیدن به تو نذر و نیازا میکنم
هروز واست نامه می دم اما جوابی ندیدم
هروز واست از باغچمون گل شقایق می چینم
قناری قشنگ من ستاره شبای من
بازم بیا سری بزن تواین شبای بی صدام
دنبال نگاه ها نرو چون میتونند گولت بزنند. دنبال دارایی نرو چون کم کم افول می کنه.دنبال کسی باش که
باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با یک لبخند می شه یه روز تیره رو روشن کرد. کسی رو پیدا کن که تو رو
شاد کنه.
دقایقی تو زندگی هستند که دلت برای کسی اونقدر تنگ می شه که می خواهی اونو از رویات بکشی بیرون و
توی دنیای واقعی بغلش کنی.
رویایی رو ببین که می خوای.جایی برو که دوست داری. چیزی باش که می خوای باشی.چون فقط یه جون
داری و یک شانس برای اینکه هر چی دوست داری انجام بدی.
آرزو میکنم به اندازه ی کافی شادی داشته باشی تا خوش باشی. به اندازه ی کافی بکوشی تا قوی باشی.به
اندازه ی کافی اندوه داشته باشی تا یک انسان باقی بمونی و به اندازه ی کافی امید تا خوشحال بمونی.
همیشه خودتو جای دیگران بذار اگر حس می کنی چیزی ناراحتت می کنه احتمالا دیگران رو هم آزار
میده............
آدما لزوما بهترین چیزها رو ندارن.اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترین استفاده رو می برن.
شادی برای اونایی که گریه می کنند و یا صدمه می بینند زنده است. برای اونایی که دنبالش می گردند و
اونایی که امتحانش کردند. چون فقط این ها هستند که اهمییت دیگران رو تو زندگیشون می فهمند.
عشق با یک لبخند شروع می شه با یک بوسه رشد می کنه و با اشک تموم می شه. روشن ترین آینده
همیشه روی گذشته فراموش شده شکل می گیره.نمی شه تا وقتی که دردها و رنجها رو دور نریختی توی
زندگی به درستی پیش بری.
وقتی به دنیا اومدی تو تنها کسی بودی که گریه میکردی و بقیه می خندیدند.سعی کن یه جوری زندگی کنی که
وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقیه گریه کنن
شاخه گلی شکسته
پرنده ای پر شکسته
با یه قلبی غم نشسته
پی یاردل شکسته
بین این درای بسته
عبور تلخ رفاقت
توی این روزای برفی
صدای اواز جغدا
واسه رفتن محبت
ضخمای سخت جدایی
توی اوج عشق و عادت
هوس از روی نامردی
تا همیشه تا به اخر
حسرت یه بار رسیدن
اشکای تلخ ندیدنی
رفتن کبوتر بخت
شروع یه قصه تلخ
واسه داشتن یه سایه واسه مهرشون نجنگم
کمکم کن یه ستاره بچینم از اسمونت
با یه شاخه محبت بچینم از دشت مهرت
کمکم کن که بتونم واسه تو یه همزبون شم
توی کوچه های قلبت یه عابر بی نشون شم
کمکم کن نتونم بمونم تنها و بی کس
که واسه داشتن یه غم خوار بشم یه راز پراز درد
کمکم کن که بسازم کلبه ای از جنسه شیشه
توی قلبه نیمه جونم که بمونه یارم توش همیشه
کمکم کن که بخونم بازم از عشق واسه ی یار
مثل بلبل که میخونه قصه ی شیرین و فرهاد
اره میخوام که نمونم مثل سایه تک وتنها
اره مبخوام با تو باشم تا اخر قصه یلدام
کمکم کن که دوباره دل به سایه ها نبندم
حالا که خط کشیدند زمین را
حالا که پیشِ چشم ما یارکشی کردند
باشد ...
نیمکت ذخیره در کار ما نیست
با برانکار از زمین بیرون میآییم
بگذار روی ما خطا کنند
جز به جرزنی برنده نیستند
زمین میداند حق با برنده نبوده هیچ وقت
با احساس ما بازی کنند
به تو گل بزنند
چشم مستت را تو فقط نبند
تیم ما پیراهنِ مارکدار نمیپوشد
بی سپانسر حال میدهد بازی
یک بازیِ تمیز
تمیز یعنی قشنگ
بیهوسِ گل زدن
خراب یعنی
ما که یک زمین بیشتر نداریم
بهترین دروازهبانت میشوم
بیخط، بینشان
خلاص

مبعث پیامبر بزرگواره اسلام حضرت ختمی مرتبت بر تمام دوستان و مسلمانان مبارک باد.
نه به ابر نه به آب نه به برگ نه به اين آبي آرام بلند
نه به اين خلوت خاموش كبوترها
نه يه اين آتش سوزنده كه لغزيده به جام
من به اين جمله نمي انديشم
من مناجت درختان را هنگام سحر
رقص عطر گل يخ را در باد
نفس پاك شقايق را در سينه ي كوه
صحبت چلچله ها را با صبح
نبض پاينده ي هستي را در گندم زار
گردش رنگ و طراوت را در گونه ي گل
همه را مي شنوم مي بينم من به اين جمله نمي انديشم!
به تو مي انديشم
اي سراپا همه خوبي
تك وتنها به تو مي انديشم
همه وقت همه جا من به هر حال كه باشم به تو مي انديشم
تو بدان اين را تنها تو بدان
تو بمان با من ....تنها تو بمان
جاي مهتاب به تاريكي شبها تو بتاب
من فداي تو به جاي همه گلها تو بخند
اينك اين من كه به پاي تو در افتادم باز
ريسماني كن از موي دراز تو بگير تو ببند
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ي ابر هوا را تو بخوان
تو بمان با من... تنها تو بمان
در رگ ساغر هستي تو بجوش
من همين يك نفس از جرعه ي جانم باقي ست
آخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش ....

خيلي سخته غرورت رو واسه يه نفر بشکني بعد بفهمي دوستت نداره
خيلي سخته دوسش داشته باشي اما نتوني باهاش بموني
خيلي سخته گريه کني ولي بهونه نداشته باشي
خيلي سخته صميمي ترين دوستت بهت خيانت کنه
خيلي سخته کسي که تمومه زندگيت رو به پاش ريختي با بي رحمي تو چشات نگاه کنه بگه :
« دوستت ندارم »
خيلي سخته مجبور باشي سخترين چيزا رو تحمل کني
خيلي خيلي خيلي سخته
کمکم کن کمکم کن نذار اینجا بمونم تا بپوسم
کمکم کن کمکم کن نذار اینجا لب مرگو ببوسم
کمکم کن کمکم کن عشق نفرینی بی پروایی می خواد
ماهی چشمه ی کهنه هوای تازه ی دریایی می خواد
دل من درياییه چشمه زندونه برام
چکه چکه های آب مرثیه خونه برام
تو رگام به جای خون شعر سرخه رفتنه
تن به موندن نمی دم موندنم مرگ منه
عاشقم مثل مسافر عاشقم عاشق رسیدن به انتها
عاشق بوی غريبانه ی کوچ تو سپیده ی غريب جاده ها
من پر از وسوسه های رفتنم رفتن و رسیدن و تازه شدن
توی یک سپیده ی طوسی سرد مسخ یک عشق پر آوازه شدن
کمکم کن کمکم کن نذار این گمشده از پا در بیاد
کمکم کن کمکم کن خرمن رخوت من شعله می خواد
کمکم کن کمکم کن من و تو باید به فردا برسیم
چشمه کوچیکه برامون ما باید بريم به دريا برسیم
دل ما دریاییه چشمه زندونمونه
چکه چکه های آب مرثیه خونمونه
تو رگ بودن ما شعر سرخه رفتنه
کمکم کن که دیگه وقت راهی شدنه

اما من و تو
دور از هم مي پوسيم
غمم از وحشت پوسيدن نيست
غمم از زيستن بي تو ٬ دراين لحظه ي پر دلهره است
ديگر از من تا خاك شدن راهي نيست
از سر اين بام
اين صحرا ، اين دريا
پر خواهم زد ، خواهم مرد
غم تو ، اين غم شيرين را
با خود خواهم برد
جيرجيرك به خرس ميگه دوستت دارم خرس ميگه الان وقت خوابه زمستونيه بعد صحبت مي كنيم خرس رفت خوابيد نمي دونست عمر جيرجيرك 3 روزه ....
اگر به یادم نباشی بازهم در یادتم
عشق یعنی محبت
محبت یعنی علاقه
علاقه یعنی دوستی
دوستی یعنی رسوایی
رسوایی یعنی بد نامی
بد نامی یعنی حقارت
حقارت یعنی تنهایی
تنهایی یعنی مرگ
مرگ لحظه ای به ارامش رسیدن
با ه
زاران گلبرگ وجودم وبا هزاران سیلاب های اشکم و با هزران شعله های گرم محبتم
شکوفه ای میسازم به نام محبت ودوستی وان را صمیمانه تقدیم به خوبتر از خوبان و عزیز تر از جانم میکنم
هنگا میکه در تاریکی شب ستارگان در فضای ارام میدرخشند
هنگامیکه مرغک بینوا با نوای شورانگیز احساسات خود را تعبیر مبکند
هنگامیکه نغمات جانسوز موسیقی از هر گوشه گوش میرسد و ان هنگام مرا یاد کن
هنگا میکه کبوتر پرشکسته در اشیان از ستم اسمان می نالد
هنگامیکه بلبل افسرده از وجود خزان به پای گل خاک بر سر میریزد
هنگامیکه پروانه ی سوخته بال با تشنج و اضطراب در راه شمع جان میدهد در ان هنگام مرا یاد کن
زهر ان نیست که جسم را به اتش بکشد
زهر انست که قلب را به اتش بکشد
زهر ان نیست که تو را بکشد
زهر ان است که زجر تو را بچشد
زهر ان نیست که در اب و غذا خالی کرد
زهر ان ست که در خون و جگر خالی کرد


خدايا عاشقان را غم مده
شكرانه اش با من ....

وقتی نگاه می کردم از گل به خار رسیدم
با خود گفتم پروردگارا چه فلسفه ایست
در این همسایگی و چه حکمتی است در این بیگانگی
با یه مشت خاطره های خوب و بد
مگه میشه تا عبد زندگی کرد
همه جا اشکم سرازیره و دل
از زندگی سیر و انگار این روزا
دل داره می میره و میره پی کارش
صدات مونده نمیره از تو گوشم
نگات مونده که برده عقل و هوشم
خودت نیستی ولی یادت باهامه
رفیق گریه ها و غصه هامه
همه جا اشکم سرازیره و دل
از زندگی سیر و انگار این روزا
دل داره می میره و میره پی کارش
تو که رفتی ولی عطرت نمیره
خودت نیستی دلت اینجا اسیره
اگه رفتی ولی عشقت که مونده
همین عشقت دل ما رو سوزونده
همه جا اشکم سرازیره و دل
از زندگی سیر و انگار این روزا
دل داره می میره و میره پی کارش
ای عزیز جان من
من برای مرگ خود یک بهانه می خواهم
یک بهانه پوچ عاشقانه می خواهم
از غمی که می دانی با تو بودنم مرگ است
بی تو بودنم هرگز
گر بهانه این باشد من بهانه می گیرم
عاشقانه می میرم

عشقم را انکار نمی کنم
در گوشه قلبم چه می گذرد
عقلم به این گوشه و آن گوشه میرود و می آید
عشق تو مثال زدنی است
در جستجو است می رود و بر میگردد
از حال خودم شکایت دارم
در قلبم جراحتی شدید دارم
شاید کسی دردم را متوجه نشود
از دستم کاری ساخته نیست
آه ه ه ه دردها در من پیدا می شوند
چرا در نهایت تمام حکایت های تلخ برای من است
آیا می توانم با چنین رفتن ها و بر گشتن هایت خو بگیرم
از عشقت نصیبی نبرده ام
اما آنرا انکار نمی کنم
آیا این سودای تو پایان پذیر است
از عشقت نصیبی نبرده ام
اصرار نمی کنم که بمانی
ببین که عمرهایمان چگونه می گذرد
زندگی خالی است ان را پر کن
زندگی یک مشکل است با ان روبرو شو
زندگی یک معادله است موازنه کن
زندگی یک معما است ان را حل کن
زندگی یک تجربه است ان را مرور کن
زندگی یک مبارزه است قبول کن
زندگی یک کشتی است با ان دریا نوردی کن
زندگی یک سوال است ان را جواب بده
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو
زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن
زندگی دعا است ان را مرتب بخوان
زندگی درد است ان را تحمل کن
سمانه خانم
تموم زندگي ما
پر شده از روزاي خالي
كي مي تونه كه بسازه
بايه دنياي پوشالي
ديگه رو زخم دلامون
مرهما اثر نداره
هيچ كسي چاره دردو
جز خود ماها نداره
يك روزي دنياي ما بود
پر از عطر و ترانه
همه آدماي خوشحال ،
بازيهاي كودكانه
توي باغچه دلامون
گل رازقي مي كاشتيم
اسم عاشق تنها رو
ديگه ياقي نمي ذاشتيم
اما حالا دلاي ما پر شد از غصه و ماتم
خدا رو ما برديم از ياد ،
غماي زياد... شادي ها كم
تو ی آسمون دل ما
نیستش حتی یک ستاره
ماه و خورشیدی ندیدیم
ابری هم نیست که بباره

میگن که هرکی عاشقه تا اخرش باید بره
از دوری عشق بریزه بارون فصل پاییزو
ولی چرا هیچ عاشقی لحظه وصال و ندیده
میگن یه عاشق همیشه باید به عشقش برسه
می گن یه تنها همیشه باید یه تنها بمونه
ولی چرا توی غما زندگیش به اخر برسه
میگن غروب لحظه ها عاشق و نابود میکنه
پس چرا مرحم وفا اینجا کمک نمیکنه
میگن یه عاشق همیشه داره تو قلبش یه ندا
اما چرا اون همیشه اشک میریزه بدون صدا
میگن گل رفاقت و تو باغچه دل میکارن
ولی چرا توی بهار گلارو پرپر میکنن
![]()
![]()

هدی خانم
من دخترکی هستم عاشق بهار ولی همنشین خزون
من یار کودکی وهمدم دخترکی هستم که اکنون تنها و بی کسه
اره اون دختر نازومهربون همون همسایه جدید بارون
اون منو بزرگ کرد قانون محبت و به من ثابت کرد
من و با اشک زلالش سیراب کرد
الان همون دخترکه ناز و مهربون همون همسایه جدید خزون
اون تو زندگیش یه خدا داشت و یه درخت یه عالمه لطف و صفا
ولی اونم مثل اکثر عادما عاشق یه شازده مهربون شدش
عاشق یه مرد نیمه جون شدش
ولی اون یار مهربون همون همسایه بی نشون
رفت و اونو تنها گذاشت تو نیمه راه اونو منتظر گذاشت
راه و بهش نشون دادو غم و واسش چراغ شباش گذاشت
اون یار مهربون همون شازده تو کهکشون
سفر کرد به اسمونشو همدم فرشته ها شدو یا ستاره ها شد
حالا اون دخترک ناز همون همسایه قدیمی شبای راز
شده باز تنها مثل ستاره شبای پر سوز و گداز
بعذ اون قصه ی تلخ روزگار منم شدم مهمون شبای سرد بی صدا
اره من برگی تو دستام ندارم گنجشککی به روی شاخام ندارم
فقط چند تا کلاغ که نوک میزنن به شاخه هاه
و انسان خدا را از زمین و از دلش بیرون راند
تا برای اجابت دعا
دست به سوی آسمان دراز کند....

آیا شیطان وجود دارد ؟آیا خدا شیطان را خلق کرد ؟
استاد دانشگاه با این سوال ها شاگردانش را به چالش ذهنی کشاند.
آیا خدا هر چیزی را که وجود دارد خلق کرد ؟
شاگردی با قاطعیت پاسخ داد: بله او خلق کرد .
استاد پرسید آیا خدا همه چیز را خلق کرد؟
شاگرد پاسخ داد:بله آقا
استاد گفت :اگر خداوند همه چیز را خلق کرد پس او شیطان را نیز خلق کرد.
چون شیطان نیز وجود دارد ومطابق قانون که کردار ما نماینگر ماست خدا نیز شیطان است.
شاگرد آرام نشست و پاسخی نداد.
استاد با رضایت از خودش خیال کرد بار دیگر توانست ثابت کند عقیده به مذهب افسانه و خرافه ای بیش نیست .
شاگرد دیگری دستش را بلند کرد و گفت استاد می توانم از شما سوالی بپرسم
استاد پاسخ داد:البته
شاگرد ایستاد و پرسید "استاد سرما وجود دارد"
استاد پاسخ داد "این چه سوالی است که البته که وجود دارد آیا تا کنون حسش نکرده ای "
شاگردان به سوال مرد جوان خندیدند....
مرد جوان گفت:
"در واقع آقا سرما وجود ندارد مطابق قانون فیزیک چیزی که ما از آن به سرما یاد کنید می کنیم در حقیقت نبودن گرماست.
هر موجودی یا شیء را می توان مطالعه و آزمایش کرد وقتی که انرژی داشته باشد یا آن را انتقال دهد
و گرما چیزیست که باعث می شود بدن یا هر شیء انرژی را انتقال دهد یا آن را دارا باشد .
اين كلمه را بشر براي اين كه از نبودن گرما توصيفي داشته باش خلق كرد .
شاگرد ادامه داد استاد تاريكي وجود دارد ؟
استاد پاسخ داد "البته كه وجود دارد "
شاگرد گفت: دوباره اشتباه كرديد آقا.
"تاريكي هم وجود ندارد . تاريكي در حقيقت نبود نور است
نور چيزي است كه مي توان آن را مطالعه كرد و آزمايش كرد اما تاريكي را نمي توان.
در واقع با استفاده از قانون نيوتون مي توان نور را به رنگ هاي مختلف شكست و طول موج هر رنگ را جداگانه مطالعه كرد .
تاريكي واژه اي است كه بشر براي توصيف زماني كه نور وجود ندارد به كار مي برد "
ودر آخر مرد جوان از استاد پرسيد "آقا شيطان وجود دارد "
زياد مطمئن نبود استاد پاسخ داد:
"البته همان طور كه قبلا هم گفتم
ما او را هر روز مي بينيم او هر روز در مثال هايي از رفتارهاي غير انساني بشر به هم نوع خود ديده مي شود
او در خشونت هاي بسيار و بي شماري كه در سراسر دنيا اتفاق مي افتد وجود دارد اين ها نمايان گر هيچ چيزي به جز شيطان نيست "
و آن شاگرد پاسخ داد "البته شيطان وجود ندارد آقا يا حداقل در نوع خود وجود ندارد . شيطان را به سادگي مي توان نبود خدا دانست .
درست مثل تاريكي و سرما . كلمه اي كه بشر خلق كرد تا توصيفي از نبود خدا داشته باشد .
خدا شيطان را خلق نكرد شيطان نتيجه ي آن چيزي است كه وقتي بشر عشق به خدا در قلب خودش حاضر نبيند
مثل سرما كه وقتي گرما نيست نه اين كه خود به خود آيد وتاريكي كه در نبود نو ر مي آيد "
و آن جوان آلبرت اينشتين بود .
خوب دوست داريم شما بگيد آيا اين داستان رو قبول داريد يا نه
و اگه داريد چرا و اگه نداريد كجاي اون رو و باز چرا ؟
دختري بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »
***
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »

قناري ميخواند...عده اي براي او هديه ميبردند.عده اي از پاکيش ميگفتند و لب به تحسين ميگشودند.عده اي او را خوشبخت ترين ميدانستند و گاهي به او حسادت ميکردند زيرا که همواره محبوب بود.عده اي آرزو ميکردند که جاي او بودند و آنگونه ميخواندند.عده اي با خود ميگفتند،او هرکه را اراده کند به اختيار خويش در خواهد آورد زيرا که با او بودن آرزوي همه بود. اما... قناري تنها بود و تنهاتر از خويش هرگز نيافته بود...
زيرا که هيچکس زخم او را نميديد،زخم عميقي که او را به اينچنين خواندن واميداشت
دختر پاییزی
خواستم بار دیگر بنویسم
:قلم نعره کشید . . .
کاغذ پاره شد . . .
افکارم در هم گردیدندو همه از من تقا ضای سکوت کردند
قلم می دانست که باید شرح دردها و غمها را بصورت کلمات نقاشی کنم
کا غذ می دانست که در زیر سطور غم و اندوه محو می شود و ....
افکارم می دانستند که در همی همانند زنجیری سودر گم می شوند
ومن خاموش سکوت را بر گزیدم اما . . .
چشمانم سکوت مرا با اشک یاری کردند و . . .
قطره های اشک دردو اندوه دل را مثل باران بهاری
ارمغان کویر گونه ها شدند . . . .
دیروز نامزدیش بود
خیلی سخته کسی رو که دوست داری بعد از ۵ سال دست تو دست یکی دیگه ببینی
خیلی سخته نگاهش مال یکی دیگه باش
خیلی سخته ...مهربونیش ماله یکی دیگه بشه
چشماش ماله یکی دیگه باشه
خیلی سخته............. ای کاش می فهمیدین که دلم داره می ترکه....دارم خفه میشم...بغض راه گلومو گرفته..ای کاش.....
خدایا اون خوشبخت بشه من به درک به دلم میگه رفته سفر
میدونم که حسرت به دل و نا کام میمیرم

ما انسانها در جستجوي خوشي هاي بيروني گم مي شويم به خاطر اينكه بدست اوردنش مشكله ودومأ اگر هم اتفاق بيفتد از خلوص وپاكي كافي بر خوردار نيست وباعث رضايت مان نمي شود وتنها سرور دروني است كه مارا واقعأ ارضا مي كند و بسيار عجيبه كه ما در دنياي بيرون به جستجوي اين سرور هستيم در حالي كه آن هميشه درون ما است

تو اگر مي دانستي كه چه زخمي دارد
خنجر از دست رفيفان خوردن
از من خسته نمي پرسيدي
كه چرا تنهايي.....
ــــــــــــــــــــ
من گرفتا ر سنگيني سكوتي هستم كه گو يا قبل از هر فريادي لازم است....
ــــــــــــــــــــــ
آمدم تا در زلال چشمه ها پيداشوم
آمدم تا در شميم لحظه ها بر پا شوم
آمدم اما چه سود از آمدنم ؛ مي روم
مي روم تا گوشه اي با مرگ خود
تنها ترين تنها شوم...
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
از اشک تمام کوچه را تر کردم
وقتی که سکوت خانه دلتنگم کرد
وابستگی ام را بع تو باور کردم ...
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
کاش می شد غصه ها را تا کنم
پشت پرچین نگاهت جا کنم
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
وصیت میکنم وقتی که مردم مرا در شهر عشق خاک سپارید
کنار تخته سنگم روی قبرم در خت بید مجنون را بکارید
به روی تخته سنگم بنویسید اشفته دلی خفته دراین خلوت خاموش
او زاده غم بودورغمهای جهان گشته فراموش
سکوت شب

بيا و بزم مرا شمع محفل آرا باش
شبي به رغم رقيبان ما تو با ما باش
گرت هواست که با دوستان کني پيوند
ز هر کس به جز از دوست بي تمنا باش
شب ایرونی
کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم
پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم
چرا به من چک می کنی
من که منم برای تو
لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو
دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو
پشت کدوم بهانه ها پنهون کنم هق هقمو
گریه نمیکنم نرو
آه نمی کشم بشین
حرف نمیزنم بمون
بغض نمی کنم ببین

در این قسمت منتخبی از اشعار کوتاه سهراب رو همراه با تصاویری به شما بزرگان
تقدیم می کنم















من از شقایق واژه عشق را شنیدم
در عین بی پناهی
وقتی که وجود نهیفش را باد به بازی میگرفت
بازهم فریاد مزد
عاشق باش
عاشق باش
و از زمان
که با کمال بی رحمی میگذشت
گذشت را
گذشت را در صفحه دلم حک کرد
یه صبح که از خواب پا میشی
وقتی که از رویاها رها میشی
با یه بوسه میام سراغ لب تو
ستاره میکارم واسه چراغ شب تو
همیشه تازست هوس یه بوسه چیدن از لب تو
رسیدن به گرمی تن پر از تن تو
اون وقته که میگرمت تو اغوشم غمو غصه ها میشه فراموشم
نمیدونم چشای تو خوابه یا بیداره
اما این خونه هنوزم بوی عطر توروداره
واسه تو تنگه دل من
اگه نزدیک اگه دورم
حالا بعکس همیشه
پا گذاشتم رو غرورم
نمیدو نم چرا هر روز یاد چشم تو میوفتم
میخوم امشب بنویسم حرفایی رو که نگفتم
میدونم نیستی ولی من واسه تو سفره میچینم
میمونم منتظره تو تا نشینی نمیشینم
گل رو از توی باغچه واسه موهای تو چیدم
میدونم نیستی ولی من واسه تو هدیه خریدم
پر تنهایام از تو قاب عکست روبرومه
اره باز نقطه سر خط دیگه این نامه تمومه
سکوت شب (چشم عسلی)
زندگي چيزي نيست كه لب تاقچه عادت از ياد من و تو برود زندگي رويش يك حادثه نيست زندگي رهگذر تجربه هاست يادمان باشد از امروز جفايي نكنيم گر كه در خويش شكستيم صدايي نكنيم پر پروانه شكستن هنر انسان نيست گر شكستيم زغفلت من و مايي نكنيم يادمان باشد اگر شاخه گلي را چيديم وقت پرپر شدنش ساز و نوايي نكنيم
سحر خانم گل

کاش می شد به تو گفت
که مرو دور مشو از دل من
تا نمیرد دل من ...
این نفسها به خدا ارزان نیست
بر نمی گردد هیچ
شاید امروز چو بگذشت نباشم فردا
آه شاید که نبینی دگرم
در قفس هیچ نماند
به جز از مشت پرم
که نمی ارزد هیچ .....

